
دربارۀ داستان و زندگی - تجربههای آموزش و پرورشسروِ نازی در کنار مزار مادرم روییده بود، که من، در شعری به نام «سرو» از او یاد کرده بودم و همیشه احساس میکردم مادر، پس از مرگ نیز با «قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد» سرو را که خواهر من بود تاب و توان میبخشد. تا روزی خبر شدیم که آنجا را نهالستان کردهاند! خشمخاکِ تو را به باد سپردندسنگ تو را – ندانم – آن فوجِ سنگدلسوی کدام بادیه بردندو آن خامش نجیب،آن سرو سبز، خواهرِ دردانۀ مراکز سینۀ مزار تو، بالا گرفته بودنامردمان به هیچ شمردند!#چون من...
ادامه مطلب